محمد بن حسين البيهقي
958
تاريخ بيهقى ( فارسي )
زدند بر پشت و به شكم بيرون آوردند 1 و اسب بستدند . و به حيلت در زير اين درخت آمدم و به مرگ نزديكم . حالم اين است ، تا هر كه پرسد از آشنايان و دوستانم بازگوى . » و آب خواست ، بسيار حيلت كردم تا لختى آب 2 در كوزه نزديك وى بردم ، بنوشيد و از هوش بشد و باقى آب نزديك وى بگذاشتم و برفتم ، تا حالش چون شده باشد . و چنان دانم كه شب را 3 گذشته باشد . و ميان دو نماز علامتها ديدم كه در رسيد ، گفتند : طغرل و يبغو و داود است . و پسر كاكو 4 كه با بند 5 بر سر اشترى بود ديدم كه وى را از اشتر فرودگرفتند و بندش بشكستند و بر استرى 6 نشاندند كه از آن خواجه احمد عبد الصّمد گرفته بودند و نزديك طغرل بردند . و من برفتم و ندانم تا حالهاى ديگر چون رفت 7 . » و من آنچه شنودم با امير بگفتم . [ بر تخت نشستن طغرل ] و منزل به منزل امير بتعجيل مىرفت . سه پيك دررسيد از منهيان ما كه بر خصمان بودند 8 با ملطّفهها در يك وقت 9 . بو سهل زوزنى آن را نزديك امير برد بمنزلى كه فرودآمده بوديم ، و امير بخواند و گفت : اين ملطّفهها را پوشيده دارند ، چنان كه كس برين واقف نگردد . گفت : چنين كنم ، و بياورد و مرا داد و من بخواندم و مهر كردم و به ديوانبان 10 سپردم . نبشته بودند كه : « سخت نوادر رفت اين دفعت 11 ، كه با اين قوم دل و هوش نبود و بنه را شانزده منزل برده بودند و گريز را ساخته 12 و هر روز هر سوارى كه داشتندى ، بر وى لشكر سلطان 13 فرستادندى ، منتظر آنكه هم اكنون مردم ايشان را برگردانند و بر ايشان زنند و بروند 14 ، و خود حال چنين افتاد كه غلامان سرايى چنان بىفرمانى 15 كردند تا حالى بدين صعبى 16 پيش آمد . و نادرتر آن بود كه مولازادهيى 17 است و علم نجوم داند كه منجّم را شاگردى كرده است و بدين قوم افتاده 18 و سخنى چند از آن وى راست آمده و فروداشته است 19 ايشان را بمرو و گفته كه اگر ايشان اميرى خراسان نكنند ، گردن او ببايد زد 20 ، روز آدينه كه اين حال افتاد او هر ساعتى مىگفت كه « يك ساعت پاى افشاريد تا نماز پيشين » ، راست بدان وقت سواران آنجا رسيدند و مراد حاصل شد 21 و لشكر سلطان برگشت ، هر سه مقدّم 22 از اسب به زمين آمدند و سجده كردند و اين مولازاده را در وقت چند هزار دينار بدادند و اميدهاى بزرگ